محمد تقي جعفري

28

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

باقى قصهء ابراهيم ادهم قدس الله سره ( ( 828 ) ) خيز بلقيسا چو ادهم شاه وار دور ازين ملك دو سه روزه بر آر باز گو احوال ابراهيم زود ترك ملكش را بگو موجب چه بود ( ( 829 ) ) خفته بر تختى شنيد آن نيك نام طق طقى و هاى و هويى شب ز بام ( ( 830 ) ) گامهاى تند بر بام سرا گفت با خود اين چنين زهر كرا ( ( 831 ) ) بانگ زد بر روزن قصر او كه كيست اين نباشد آدمى مانا پريست ( ( 832 ) ) سر فرو كردند قومى بو العجب ما همىگرديم شب بهر طلب ( ( 833 ) ) هين چه مىجوييد گفتند اشتران گفت اشتر بام بر كى جست هان ( ( 834 ) ) پس بگفتندش كه تو بر تخت جاه چون همىجويى ملاقات إله ( ( 835 ) ) خود همان بُد ديگر او را كس نديد چون پرى از آدمى شد ناپديد ( ( 836 ) ) معنيش پنهان و او در پيش خلق خلق كى بينند غير ريش و دلق ( ( 837 ) ) چون ز چشم خويش و خلقان دور شد هم چو عنقا در جهان مشهور شد ( ( 838 ) ) جان سيمرغى كه آمد سوى قاف جملهء عالم از او لافند لاف ( ( 839 ) ) چون رسيد اندر سبا اين نور شرق غلغلى افتاد در بلقيس و خلق ( ( 840 ) ) روحهاى مرده جمله پر زدند مردگان از گور تن سر بر زدند ( ( 841 ) ) يكدگر را مژده مىدادند هان تك ندايى مىرسيد از آسمان ( ( 842 ) ) ز ان ندا دينها همىگردند گبز شاخ و برگ دل همىگردند سبز ( ( 843 ) ) از سليمان آن نفس چون نفخ صور مردگان را وارهانيد از قبور ( ( 844 ) ) مر تو را بادا سعادت بعد از اين غم گذشت الله اعلم باليقين